تبليغاتX
شیطنت پنهان

شیطنت پنهان

456

سلام

فقط تا ۴۵۶بزن بیا تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

هه هه هه

سلام بچه ها....

این ترم خدا قسمت کرده یه واحدي داشته باشیم به نام کارگاه اینترنت...

یه استاد داره از اون آخوندای درجه یک .......

بالاخره وقتی دانشگاه گل و بلبل باشه استاد اینترنتشم آخوند میشه.....

دیروز که با این یارو کلاس داشتیم بعد نیم ساعت درس دادن یهو زد به صحرای کربلا.....

شروع کرد فلسفه دین و مذهب و وسط کشیدن... ماهم شروع کردیم به مسخره بازی... که یهو یه صدایی از ته کلاس گفت: ببخشید استاد آروم بگید بنویسیم....

یه لحظه همه کلاس برگشتن ببینن این کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در کمال تعجب دیدیم اونی که داره مشتاقانه جانماز آب میکشه کسی نیس جز قدسی خودمون!!!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه .... رفت بالا منبر و بیا ببین..... برگشتم بلند گفتم میدونستیم مقدسی اما نه اینقدر!!!! 

در اومده میگه سگ کافره!!!!!!!!!!!!

گفتن اگه یکی سگ داشته باشه وقتی مرد اگه روحشو تو آیینه ببینه عین سگ میمونه!!!!!!! گفتم ببین رساله ات کی چاپ میشه؟ ما مشتاقانه منتظریما....

وای  اینقد خنديديم  دیگه نفسم بالا نمیومد.....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

سیریش

جلل الخالق!!!!!!!!

شنیدید بعضیها روشون چقدر زیاده؟؟؟؟؟؟

اول یه معذرت خواهی بخاطر اینکه نرسیدم آپ کنم ... هم امتحانام سنگین بود... هم این ترم ۲۴ واحد برداشتم.... توشم دارم میزام همین اول ترمی.....

واي كه دوباره اين آبجي مقدس نرم افزاراي جديد واسه سيريش بازياش براي ترم جديد رو سيستم مغزش دانلود كرده. 

این کم سیریش بود حالا دوباره شروع کرده کارای مزخرفشو.... یعنی کی میشه من دیگه اینو نبینم؟؟؟؟؟

مدل جدید سیریش شدنش :

شنبه ساعت ۷ زنگ زده به گوشیم.... وای که دلم میخواست با جفت پا برم تو دهنش... حالا بعد ۳ ساعت با اون چشای بسته گفتم بله؟؟؟؟؟

دیدم جواب نمی ده  گفتم: بله؟؟؟؟؟؟ الو؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الوووووووووووووووووووو

یهو از اون ور خط با یه ناری گفت الو....

انگار داره با معشوقه اش حرف میزنه( ای که عزراییل بیاد بگیردش) ... بدون سلان علیک گفتم چی میخوای سر صبح آخه؟؟؟؟؟؟؟؟ 

گفت من  دارم میرم دانشگاه ُ گفتم خب چیکار کنم؟

گفت میخواستم ببینم تو کی میای؟؟؟؟؟؟؟ گفتم ای خدا لعنتت کنه!!!! آخه سر صبح زنگ زدی من کی میام...؟؟؟؟؟ به تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه اینقد حرصم گرفنه بود که شستمش حسابی.... بعدم دوباره ساعت ۸ ده بار زنگید و من دیدم فایده نداره دایورتش کردم رو ۱۱۸.....

گفتم برو حالا هی زنگ بزن...

 کارای بعدیش که دیگه آخرشه.... میاد مثل سیرسش میچسبه به ما ۴ تا... تا بریم بوفه... بعد میشینه دستور میده که برام اینو بخر اونو بخر.... من نمیدونم یه آدم چقدر پررو میتونه باشه آخه!!!!!

من پیشنهاد دارم اگه کسی میخواد توی پرروگی درجه دکترا کسب کنه یه سری به کلاسای خواهر مقدس ما بزنه!!!!!!!

با بچه ها قراره یه حالی بهش بدیم.... شما هم یه پیشنهادی بدید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط زمزم  | 

کریسمس

وای دارم از خوشحالی میمیرم.............. کریسمس.........................


همیشه اینقدر ذوق میکنم که نگو نپرس... آخه یکی نیس بگه بنده خدا تورو چه به کریسمس؟؟؟؟؟؟؟ بابات مسیحیه؟  خودت ارمنی هستی؟؟؟؟

ولی خب دیگه اصلا کریسمس که میشه کلی حالم عوض میشه...  رفتم کلی از این جرابای مخصوص خریدم که توش کادو بذارم بدم به دوستام.... عشق کادو خریدنم آخه......


به هر حال کریسمستون مبارک باشه بچه ها.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

مرثیه

خشمگین و مست و دیوانه ست.


خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان برمی افرازد.


باز ویران میکند زود آنچه میسازد.


همچو جادویی توانا, هر چه خواهد متواند باد.



پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است.


مست و دیوانه.


بر زمین و بر زمان تازد.


کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد.


چه تناورهای باراومند.


و چه بی برگان عاطل را


که تکانی داد و از بن کند.


خانه از بهر کدامین عید فرخ میتکاند باد ؟


لیکن آنجا, وای....


با که باید گفت؟


بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور.


وز مسیر جویباران دور,


آشیانی بود ؛ مسکین در حصار عزلتش محصور ؛


آشیان بود آن, که در هم ریخت, ویران کرد , با خود برد......


                                                            

                                                                             آیا هیچ داند باد؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

چطور كفر مامان رو در بياريم؟؟؟؟؟

سلام..... ميدونيد چند وقته نرسيدم بيام وبلاگم سر بزنم و آپ كنم؟؟؟؟؟؟؟؟ خيلي وقته...... 

امروز اومدم يه سري راهكار يادتون بدم كه بريد به كوچولوهاي فاميل ياد بدين تا بتونن آتيش بسوزونن و كفر ماماناشونو در بيارن و شما هم بخندين....

من خودم به شخصه بچه كه بودم خيلي از اينارو ندونسته رو مامانم  امتحان كردم نميدونيد چقدر جواب ميده خدا شاهده..!!!!!!!!!!

پس بزن بريم:

1- مامان خيلي دوست داره كه موقعي مه داره لباس تنت ميكنه تو وول بخوري!!!


2_ وقتي با مامان ميري مهموني يه راست برو سراغ چيزهاي شكستني!


3_ وقتي مامان بهت غذا ميده تف كن. وقتي بابا بهت غذا ميده بخور و لبخند بزن...


4_ يادت باشه! هيچوقت بدون دردسر به رختخواب نرو!


5_مامان گناه داره! وقتي باهاش ميري حموم ، شالاپ و شولوپ كن تا مامان خيس يشه و كيف كنه!!!


6_ وقتي مامان انگشتشو ماكنه توي دهانت تا ببينه دندون تازه درآوردي يا نه، گازش بگير تا بفهمه كه دندون

درآوردي!


7_ ياد بگير در توالتو قفل كني و جيغ بزني!


8_ يادت باشه آدم قبل از اينكه قاشق و چنگال داشته باشه، انگشت داشته!


9_ ته بستني قيفي جايزه هست.اول ته شو بخور!!!


10_ هر حرفي رو كه مامان ميگه بي تربيتيه يادت بمونه تا بعدا ازش استفاده كني!!!


خب دوستان فعلا اين 10 تا مرد رو ياد بچه ها بدين تا بيام بقيه اشو بگم براتون...... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

هديه...

امروز اومدم براتون از قدسي خانوم بگم .....  نميدونم چي شده كه ديگه دوستاشم تحويلش نميگيرن بالاخره كم كم همه به ذات اين پي بردن ... فعلا كه مثل سيريش چسبيده به من... جريان همون مار و پونه است ديگه....  بچه ها تولدش نزديكه.... يه كتاب براش گرفته بودم به اسم " خود مقدس شما" قرار بود كيان بهش بده.... اما الان بايد خودم بهش بدم ... يه پيشنهاد بدين چه جوري بهش هديه اشو بدم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط زمزم  | 

بازگشايي

اول از همه جشن نو شكوفه ها بر همتون مبارك ....

 بعد 2 ماه و خورده اي كه تشريف فرما شديم دانشگاه... با صحنه هاي جالبي برخورد كردم.... اول از همه مثل اينكه دانشگاه تبديل شده به سالن فشن تي وي....  

همه  انگار خواب نما شدن... اللخصوص بچه هاي كلاس ما كه تيپاشون به جاي قشنگي به دلقكا بيشتر شبيه شده..... 

البته ها سطحشون ارتقا پيدا كرده.... جزوه مينويسن...... ديروز يه كلاس داشتيم با يه استاد زيادي خوشحال....

طرف به محض وارد شدن به كلاس شروع كرد به ضايع كردن همه.....

اول همه گير داد به اسم بچه ها... به من كه گفت نوشابه كيه؟  پسرا كه هر هر خنديدن.... اما دو دقيقه نگذشت كه تك تكشونو ضايع كرد....   

آخ آخ بايد بودين ميديدن كه چه جوري ضايعشون میکرد....

یارو استاده با خودشم درگیر بود..........


وای بگم از قدسی خانوم براتون..... این ترم که همچین سنگین رنگین شده بیا و ببین... من که بهش شک داشتم گفتم برم ببینم این داره چیکار میکنه که یهو  اینجوری شده....

مشکوک میزنه به شدت..... به احتمال 90% بر حسب تحقیقات شخصیه اینجانب , این خانوم خودشو چپونده تو سازمان...  نه اینکه مقدسم هست دیگه رو هوا زدنش......

وای چقدر امروز فک زدما.... میام باز

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

گل........

همان رنگ و همان روی,

همان برگ و همان بار.

همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز,

همان شرم و همان ناز.

همان برگ سپید به مثل ژاله ژاله به مثل اشک نگونسار,

همان جلوه و رخسار.


نه پژمرده شود هیچ,

نه افسرده, که افسردگی روی

خورد آب ز پؤمردگی دل.

ولی در پس غاین چهره دلی نیست.

گرش برگ و بری هست,

ز آب و ز گلی نبست.


                

دلم برای بچگیم تنگ شده........ برای اون صداهای کودکانه و بازیهای بچگانه...  برای گریه های کودکانه ..... برای...

       

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط زمزم  | 

ای روزگار

سلام.......

خیلی وقته من آپ نکردما.... اصلا حس هیچکاری ندارما....  چند روز پیش رفته بودم یه فروشگاه که جدید باز شده... اسمش هایپر استار بود... عجب جای تاپی بود از اینا بعید بود همچین جایی بزنن تو ایران... کاشف به عمل اومد که کره ای ها اینجارو ساختن... حالا بماند... توش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد  ... خیلی گنده بودااااااااااااااا................    بعد کلی خرید کردن تشریف بردیم تو صف صندوق..... چشمتون روز بعد نبینه فک کنم یه 1 ساعتی تو صف بودیم تا نوبت ما شد.... یهو دیدیم صدای داد و بیداد  میاد.... دعوا شده بود و دو نفر عین موش و گربه به جون هم افتاده بودن..... منم که عشق دعوا .... دویدم ببینم چه خبره که خودمو بندازم وسط که یهو چشمام 4 تا شد......  دیدم اونی که داره دعوا میکنه یکی از مکعلمای سال سومم بودددددددد. که همیشه همه مدرسه ازش مثل سگ میترسیدن به جز من که عاشقش بودم..... آقا منم که منتظر پریدم وسط لات بازی....... منو معلمم دوتایی شکم یارو رو سفره کردیم..... من که لات بازیم دیدنی بود... بالاخره هم ما بردیم... حالا دعوا سر این بود که یارو میخواست با زرنگی یکی از جنسای این خانومو کش بره..... آقا وقتی دعوا تمو شد همه اونایی که کنارمون بودن برامون دست زدن بلند که دمتون گرم..... یه پسر هم گفت خانوما شما دو نفر شاهکارید... به هرچی لاته گفتید زرشک....... گفتم چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت ببخشید منظورم این بود که خیلی مردید!!!! گفتم هان این شد حالا!!!!!!  مامانم میگفت همه جا باید خودتو نشون بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه از سر چاله میدون اومدی بچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا هیشکی درک نمیکنه حال نمیکنم کسی بهم زور بگه........  ولی خیلی حال میده حساب اینجور آدمارو برسی.... من که حاضرم همه کار بکنم تا یه بار حال اینجور آدمارو جا بیارم... شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیان(همون مزمز)------------

دیگه گفتم پست جدید نزنم همینجا مینویسم

بالاخره تلسم سینما شکسته شد رفتیم پستچی سه بار در نمیزند رو دیدیم ، میگم تلسم واسه اینه که چند شب بود نمیشد بریم ، یه شب هم که شد و یا علی رو گفتیم ، رفتیم سینما آزادی ، بعد کلی گشتن واسه جای پارک ، رفتیم واسه سانس 12 شب بلیت بگیریم ،میبینیم ای دل غافل واسه سانس 3.45 هم فروش رفته چه برسه سانس 12 ، جدا ازاینکه بلیتش هم نیم بها نبود ، همون 3تومن بود ، هیچی دست از پا دراز تر برگشتیم و دیشب رفتیم بالاخره دیدیم ، جای همتون خالی ، خیلی خوب بود ، جالبیش اینه که جومونگم تو سینما دیدیم البته تو سالن انتظار!!

در مورد فیلم هم ، فیلم قشنگی بود به خصوص کیفیت صداش ، صحنه های ترسناک آنچنانی نداشت اما فیلم قسنگ و روونی بود ، من که کلی حال کردم ، خیلی وقت بود تو این سبک تو سینمای ایران ندیده بودم . آخر فیلمم تو ادامه مطلب تعریف کردم برین بخونین!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط زمزم  |